باز هم بگو و دوباره بگو
که به من عشق می ورزی
و تکرار این واژه باید چون
اوای فاختهای در اید
به یاد داشته باش که بدون اوای مدام فاخته
بهار هرگز با همی سبزی اش به کوه و دشت
دره و جنگل پای نمی گذارد
الیزابت برت برونینگ
کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را نمی دانی که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری دل من را کشاندی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی

دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم
وقتی که میرفتم ، فکر تو راحت بود
تکرار اسم من ، از روی عادت بود
وقتی که میرفتی ، از غصه وا موندم
مرگم چه زودم بود ، فردا رو جا موندم
دلخور نشو از من ، از این که دلتنگم
من با خودم قهرم ، با تو نمی جنگم
از دست خود رفتم ، از دست تو دورم
دلخور نشو از من ، وقتی که مجبورم
این قسمت من بود ... حرفاتو می فهمم
فرصت بده کم شم ، از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر ، همدرد بی تقصیر
باشه گناه تو ... پای من و تقدیر

خانه خراب تو شدم
به سوی من روانه شو
سجده به عشقت می زنم
منجیه جاودانه شو
ای کوه پر غرور من
سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی
عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام
می خواهمت می خواهمت
تو ماندگاری در دلم
می دانمت می دانمت
ای همه وجود من
نبود تو نبود من
![]()
نبینم اشکی از چشمات بباره
کسی بر رو ی قلبت پا بزاره
بمیرم تا که اون روزو نبینم
تو چشمات نازنینم سایه ی غم
همه بهارو بعد از تو شناختن
شب یلدا رو از موی تو ساختن
همونا که ستاره نام گرفتن
از اون چشمای تو الهام گرفتن
تو خورشیدی که شب رو می سوزونی
تو برکه رو به دریا می رسونی
به هر جا پا بزاری تو بهاره
کویر زیر قدمهات سبزه زاره
از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان
داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟
خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی
چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان
پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل
خوردن است اولش عشق وبعد مردن است

فرهنگ لغت طنز ايرونی
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد
روزی که از تو جداشم ... روز مرگ گریه هامه
روز غم گینیه دستات ... فصل سرد گریه هامه
من از این کوچه غم گین... عکس پاهای تو مونده
هنوزم امید مجنون... عکس قلبت رو کشیده
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من